به اسم حبیب
در مسجد نشسته بود ،با همان قد خمیده و با همان موهایش که در کمتر از چهل روز سپید شده بود! حدیث عاشقی میخواند و حاضران گریه میکردند... در مسجد نشسته بود و با چشمهایش بانویی را جستجو می کرد ،او را دم در یافت. صدایش زد. او را در آغوش گرفت و به پهنای صورت اشک ریخت ... او را در آغوش گرفت و مادر خطابش کرد...
دلش از شنیدن کلمه "مادر" تکان خورد...یادش آمد روزی از همسر و مولایش خواهش کرده بود که در خانه "فاطمه" خطابش نکند، چون دیده بود که زینب چشمهایش از داغ دوری مادر پر میشود و وقتی که بچه ها گفته بودند مادر و او با ادب همیشگی گفت "مادر نه ، من کنیز شما هستم "
...و حالا این زینب است که مادر خطابش می کند و او در آغوش زینب آرامشی عجیب دارد و شرمی شیرین...
زینب...
به یاد فرزند بانویی افتاد که اکنون در آغوشش گرفته بود، ایستاده بود بر بام کعبه و چون پدرش قاطع گفته بود :"ای زائران حرم امن کعبه بیایید ... بیایید اما بدانید که تا من هستم دست هیچ کس به حسین نمی رسد مثل پدرم که تا زنده بود دست هیچ کس به پیامبر نرسید " او فرزند همین بانو و دانش آموز ممتاز مکتب امیر المومنین (ع) بود همیشه برادرش حسین بن علی (ع) را مولا صدا زد این ادب تا کجا ...تا بازی بچه گانه اش ... این ادب در شیر ام البنین بود و در معرفت پدرش استادش و اولین مقتدایش امیرالمومنین (ع) .
و آخرین ادبش ، که از چشمان سکینه تشنگی را خوانده بود ، مشک را از دست دردانه ی مولایش گرفته بود ،به رسم همیشه اذن گرفت و رفت ... و در آخرین طواف که با صورت از اسب افتاد صدایش زد "پسرم" ... برای اولین بار حسین بن علی (ع) را برادر خواند و گفت : "برادر دریاب برادرت را" . حج او قبول شد . تا حبیبه خدا اجازه نداد و تا مطمئن نشد از قبولی نوکریش ،نگفت "برادر" .
مگر جز از آن بانوی مؤدب چنین پسری زاده می شود! مگر جز او کسی می توانست چنین یاوری برای خون خدا پرورش دهد!
وقتی از فاجعه باخبر شد نگفت پسرانم چه شدند ...عونم... جعفرم ... محمدم... حتی عباسم ... تمام وجودش شده بود دل و دلش سراسر نگران حسین ، مدام می پرسید : ...حسین ... مگر عباسم نبود که حسینم را پرپر کردند
سلام آسمانها و زمین بر تو بانوی ادب ... مادر عباس
دعایمان کن
دعایمان کن چون تو سربازانی عباس وار برای امام زمانمان و نائب بر حقش پرورش دهیم
نوشته شده توسط عطار در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است......
آغاز هجرتمان از دوکوهه بود.وچه زیبابود چون برای یاران خمینی هم دوکوهه اولین ایستگاه بود...وصدای آوینی در گوش می پیچد:(با من سخن بگو دو کوهه)...وپایان آن زیارت شهدایی که استخوان هایشان کمتر از یک ماه پیش پیدا شده بودند...در کفن....ودرطول سفرعکس شهدایی که تازه به وصال رسیده اند...همه و همه نکته های غریبی بود...
واین جمله که هدیه شهدای شلمچه بود:
در مصرف خودتان صرفه جویی کنید..
جز برای
محمد وآلش
وحسین وراهش
همه ی سفر ودر همه ی زیارت گاه ها یک نگرانی وآرزوی محال ذهنم را می جَوید،که ای کاش می شد با سرراه بروی نه با پا...ومژه هایت کار انگشتان پا را بکند....ونهیبی که تمام روحم راتسخیر می کند واز شرم آب می شوم....از کجا می دانی که پیش ترها بدتراز این پایمال نکرده ای...
برایم سخت بودبا تمام حجت هایی که برایم تمام شده با بچه های هیأت دم بگیرم:((شهدا شرمنده ایم))..روی گفتنش را نداشتم.....حتی با اشک....کاش واژه ای سنگین تر از شرمندگی بود تا بیچارگی وکم کاریمان را فریاد کنیم....
وحالا من..که از میقات شهدا وعزیز دور دانه های مادرم آمده ام بین این دیوارها...ودر این شهر کثیف...آن جا نه حس غربت بود ونه دلتنگی برای دلبستگی ها....راحت تر نفس می کشیدم....وبوی سیب که همه جا حتی از نیزارهای حور هم به مشام جان می رسید واز یاد حرم لبریزمی شدم .....
ومن ابن سبیلم....دلتنگم...نگران از شکستن عهد وپیمان...
در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون
یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون
یاد شهیدانی که حق را برگزیدند
با ذکر یا زهرا حماسه آفریدند
رفتند یاران،چابک سواران
همراه آنان ،پیر جماران
رفتندتا در خیل گل ها جا بگیرند
تا انتقام سیلی زهرا(س) بگیرند
پ.ن:دوستان،سال نو مبارک.
نوشته شده توسط عطار در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
این روزها در خانه ما فاطمیه است...
مادرم به سختی راه می رود....دست به دیوار راه می رود....
اصلا راه نمی رود...روضه می خواند....
پ.ن:مادر یک هفته است جراحت دارندودر بسترند.....برای مادرم دعا کنید....خدا مادرها را از ما نگیرد....
نوشته شده توسط عطار در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت
شب تاسوعا.....
بعد از آن همه رفاقت....باورم نمی شد....و....
و دلم شکست....
التماس دعا گفتم...
آن شب تمام مدت داغ بودم واین داغ از گوشه چشمهایم به روی صورتم جاری می شد....
هیچ منطقی آرامم نمی کرد...
نهیبی مرا یاد صبر بانوی کربلا انداخت...
گاه زود می فهمی که حکمت چیست...گاه دیر...گاه هیچ وقت برایت فاش نمی شود...
شب تاسوعا فقط گوشه ای از آن صبر جمیل که شب عید برایم آمدفهمیدم...
نوشته شده توسط عطار در جمعه هجدهم آذر 1390 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
این روزها چه روزهای با عظمتی است
موسی (ع)به طور می رود
فاطمه(س) به خانه ی علی(ع)
ابراهیم با اسماعیل (ع) به قربانگاه
محمد(ص) با علی(ع)به غدیر
وحسین(ع)با همه ی هستیش به کربلا.....
فردا عرفه...
برای همه دعا کنیم..
و مهمان اصلی حاجیان...وجودمبارک صاحبمان مهدی زهرا(عج)
نوشته شده توسط عطار در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عمیق نفس بکش.. بوی بهشت می آید...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY